22روزگی
پسرقشنگم سلام.خیلی ببخشید که این چند روز به وبلاگت سر نزدم،اخه واقعا درگیر بودیم. این مدت که نبودم ماجرا از این قرار بود:
10روزگیه شما ما از مشهد به سمت گنبد حرکت کردیم همراه عزیز جون.شما تو ماشین خیلی ماه بودی و اصلا و ابدا اذیت نکردی،و بیشتر لالا بودی و می می میخوردی.
نفسم خونه ی خودمون که رسیدیم پدرجونت دم در خونه برات ببعی قربونی کرد و حسابی از اومدنت خوشحال بوود خیلی ذوق داشت و من شما رو دادم بغل پدر جون.
عمه جون ،عمو ها هم در 9مرداد اومدن خونه افطاری و پدرجون 3تا سکه کادو دادن،عمو محمد هم 1سکه دادن و عمه جون هم یه نیم سکه دادن.دستشون درد نکنه.
اولین بازارتو در 15روزگیت رفتی با من و عزیز جون.نی نیه خوبی بودی و بعد هم برای افطار آماده شدیم و رفتیم جنگل.و این اولین جنگلت بود.اینم عکست:


شما شبها بیداری و این اوایل برام سخت بود ولی دیگه عادت کردم،فقط بهت بگم که عاطفه ی سنگین خواب با صدای حتی تکون خوردنت و پهلو به پهلو شدنت بیدار میشه بعله نفسی حس مادرانه ست دیگه..
بعضی وقتا به چهره ی ماهت نگاه میکنم و اشک میریزم عشق میکنم از چهرت.
توی خواب یا بیداری خیلی ناز میخندی حتی بلند و صدا دار!البته گه گداری هم توی خواب لب میچینی و بازم خیلی ناز گریه میکنی!
لبای نازتو غنچه میکنی مثه الان که بغلمی و به قول عزیز جون داری میگی هلو
شما رو در 13روزگیت بردیم بهداشت و وزنت4050بود و قدت هم 55.
در 21روزگیت هم عزیز جونت و دایی جونی رفتن مشهد و دیگه باید خودم و بابا محمود بزرگت کنیم تهنایی،البته تو هم باما همکاری میکنی و پسمل خوبی و مامانی بابایی رو اذیت نمیکنی!
عزیز دلم ماشین سواری خیلی دوس داری و تو ماشین فقط لالا میکنی .
هنوز زردی داری و منم غصه دارم،همش دارم سردی میخورم و آب زرشک و ...ولی هنوز از بدنت کامل بیرون نرفته.
جدیدا هم دل درد میگیری و گریه میکنی بمیرم برات که اینقد اذیتی،ایشالله که خوب خوب بشی نفسم.
الانم بابایی خوابوندت و گذاشتت رو تخت،خوب بخوابی نفسی.
راستی جوجو خیلی صورت ماهتو ناخون میکشی،با اینکه ناخوناتو عزیز جون کوتاه کرده،
موقع خواب هم ایقده ناز میخوابی و دستای کوچولوتو میذاری رو صورتت یا جای چونت یا روی گونت میذاری و خلاصه که همش در حال ژست گرفتنی:

وااای نفسی داری گریه میکنی من برم.



22روزگی
